ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
381
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
در زنان رومى بريزند يا با زنان صقليى ( اهل صقليه يا سيسيل ) و شبيه آنان همبستر شوند ، چرا كه اطفال زنان رومى و صقليى و زنان شبيه به آنها از لحاظ مزاج ممكن است مبتلى بفالج شوند . سپس حجام را خواند و مهدى را حجامت كرد . ابراهيم گفت : به خدا قسم يك شاخ خون كه از بدن مهدى خارج شد ، دستهاى او از گردن شكله بازگرديد و با شاخ دوم شروع بصحبت كرد و پس از شاخ سوم عقلش بجا آمد ، به اين معنى كه حجام شاخ را برنداشته بود ، كه مهدى به حالت اول خود برگشت . بعدا به او غذا دادند و بعد از آن ام اسماء را خواست و با وى همبستر شد و ام اسماء باسماء آبستن كرد . يوسف گفت : چون دردى كه به مهدى عارض شده و به آن درد نزديك بود وفات كند ، شدت يافت ، دهان و چانهء او سخت و دندانهايش چفت شد و زبانش گرفت . وقتى صحبت مىكرد ، به نظر شنونده مىرسيد ، كه سامعهاش نيز فالج شده است . موقع نماز عصر مرا خواست . آن روز سهشنبه ششم ماه رمضان دويست و بيست و چهار بود . وى به من گفت : اين مرضى كه در من مىبينى تعجب نمىكنى ؟ اين بيمارى بهيچيك از فرزندان پدرم غير از اسماعيل بن موسى امير المؤمنين و محمد بن صالح المسكين ، عارض نشده است . چون مادر محمد و مادر پدرش و مادر اسمعيل رومى بودند فالج شدند ، ولى مادر من كه رومى نبود ، چرا اين مرض بر من عارض شد ؟ من از اين سؤال دانستم ، كه صحبت و عقيدهء عيسى ابو قريش را از مادرش شنيده و در حفظ دارد و اميدوار بود كه مرض او فالج باشد نه مرض موت . به مهدى گفتم : انكار شما در اين باب درست نيست ، زيرا مادرت دنباوندى ( دماوندى ) است ، و دنباوند هم در سردى كمتر از سرماى خاك روم نيست . حس كردم كه بيان من او را قانع كرد ، زيرا مرا تصديق نمود و در عين حال مسرور شد . ولى موقع طلوع فجر روز جمعه نهم ماه رمضان وفات كرد . يوسف گفت : ابراهيم بن مهدى برايم نقل كرد : كه عيسى بن جعفر بن منصور